چه شد؟

28/3/04 (٨٣/۱/۹)

 

در این جشن و شادی لبخندهاست بر لبانم,

ولئ در ته دلم ترند َزشک چشمانم.

دلی از من ربود آن مرد, آن جوانم,

با نگاهش فریبم داد, دزدید بوسه ای از لبانم.

با شک و تردید به وی دادم لبانم,

در نیمه حال رقص و شادی می لرزید اندرونم.

پذیرفتمش, گذاشتم در دستان او دستانم,

پنداریدم اوست عشقم, دوستم و همزبانم.

در حال شادی و دلبستگی باز لرزید درونم,

سپاس از وی تپید دلم, چونکه بود در دهانم.

ناگهان نشان داد اوست از من و من برای آنم,

مرا به آغوش گرفت و نشاند بوسه ای بر لبانم.

دلم رفت به سوی او, جا گرفت در جانم,

اما به خود گفتم "بترس , این همیشگی نیست, من میدانم."

اما در همان زمان نشنیدم من از خود سخنم,

دل به او دادم و عشق پروراندم در جانم.

بی نشانه اوترسید از خودش و به من گفت "من حیرانم."

"چه درین دنیا می خواهم, که می خواهم, نمی دانم."

ریخت دلم, برید امیدم, فرو دادم اشکانم,

حال به وی می پندارم, چه کنم نمی دانم, مریض بی درمانم.

 

Home